|
قاصدک! شعر مرا از بر کن سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن، یک نفر یاد تو را هرگز از دل نبرد...
باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ! کاش نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می آمد.
روزهای رفته تو رو یادم میاره حس می کنم می لرزه ، دل واسه تو دوباره کاش که دلم می فهمید ، گذشته ها گذشته اون که دلم می خواستش ، خیلی وقته که رفته خاطره های رفته بازم میاد به یادم نمی تونم بگذرم از تو آخه دل به تو دادم شاید ببینمت تو رو دوباره آخه کجایی ، دل دیگه طاقت نداره وقتی رفتی من اینجا تنها موندم از زندگی جا موندم دوباره برگرد ... فکر می کردی جدا شدن آسونه ؟ ببین دلم داغونه دوباره برگردد نگو تو برنمی گردی بی تو تنها شدم تنها آره هستم من به یادت همه روزها ، همه شب ها نگو برگشتن محاله انتظار من خیاله نگو قسمت من نبودی برگرد تو بمون عشق از چشمام بخون ...
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
خدایا کسی را که قسمت دیگریست سر راه مان قرار مده . تا شب های دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش با دیگری .
برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس می کشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی منو از این عذاب رها نمی کنی کنارمی به من نگاه نمی کنی تمام قلب تو به من نمی رسه همین که فکرمی برای من بسه از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظه هام کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو می کشه ...
هوا هر وقت که بارونی است تو فکر من چراغونی است دارم از خاطرات تو ، همونایی که می دونی مگه یادم میره یک دم تا هر وقتی که من زنده ام تو بانیه یه مشت شعری ، هم الان ، هم در آینده ام من و تو زیر بارون بود به جون هم قسم خوردیم تو چشم هم نگاه کردیم و از عشق مردیم سرتا سر خیال من ، هزار تا باغ دلگشاست هزار تا عشق دم بخت ، منتظر یه پاگشاست تو سر سراش یه مثنوی ، راز و نیاز معنوی پس تو کجایی ابدی ، کجای این تیره شبی رو آیه های بارونی نوشتم بسته به تو جونم و سرنوشتم تو مظهر تحملی تو عشق منی ، برام تو تکیه گاهی شمایل جمال تو قلبمو روشن می کنه نمی دونی که عشق تو چه کاری با من می کنه
نذار بین من و تو فاصله طولانی بشه نذار هوای عشقمون دوباره طوفانی بشه نذار که دست روزگار خط بکشه رو آسمون ابر غرور و پس بزن تا بشکنه طلسمون نذار که پشت شیشه ها چشم های من جا بمونه نذار که این شیشه دل تنهای تنها بمونه نذار پرنده دلت بشینه رو بام کسی تو آسمون ها پر بکش تا که به مقصد برسی تو ای دلیل موندنم راه رسیدن آسونه ریلی که بین من و توست ما رو بهم می رسونه
آغاز بی تو بودن ، آغاز یک سفر بود پرواز یک قناری در عرصه خطر بود پایان با تو بودن ، پایان دلخوشی هاست تنهایی بزرگم ، لبریز خواب و رویاست کشف سکوت دریا ، کشف غم قناری است بغض شبانه ام را موج ستاره جاری است ای رفته از کنارم ، با هرچه مهربانی برگرد تا بگویم این نکته را نهانی که از هر چه بی نیازم جز عشق را سرودن پیوسته پر کشیدن ، همواره با تو بودن
سوختم باران.... بزن شاید تو خاموشم کنی.... شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی.... امشب سراپای وجودم آتش است.... پس بزن باران.... بزن شاید تو خاموشم کنی....
راه می رفت و لبخند می زد چهره اش را سروری خوش آیند با گل و نور پیوند می زد خاطراتی خوش آیند ، انگار در پی هم می آمد به یادش یادهایی سبکبال ، شیرین سر برون می کشید از نهادش ناگهان قطره اشکی درخشید بر رخش ، خنده اش را فرو خورد ! آن گل و نور یک باره پژمرد و آن خوش آیند ناگاه افسرد یادها یادگاران عمرند خفته در خاطر آدمیزاد یاد خوش لذتی دلپذیر است چون دگر باره از آن کنی یاد تلخ و شیرین در این یادها هست کاش شیرین آن بیشتر باشد !
نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت ! نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت ، نخستین کلامی ، که دل های ما را به خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که ، دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم ! چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم ! دو آوای تنهای سرگشته بودیم ، رها، در گذرگاه هستی ، به سوی هم از دورها پر گشودیم چه خوش لحظه های که هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدم چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق ، چو یک نغمه ی شاد ، با هم شکفتیم ! من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم من وتو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم من و تو، ندانسته ، دانسته ، رفتیم و رفتیم و رفتیم ، چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم ! دریغا ، دریغا ، ندیدیم که دستی در این آسمان ها، چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست ! دریغا، در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ، که آب و گل عشق ، با غم عشق سرشته ست ! از آن روزها – آه – عمری گذشته ست ! من وتو دگرگونه گشتیم ، دنیا دگرگونه گشته ست ! درین روزگاران بی روشنایی ، در این تیره شب های غمگین ، که دیگر ندانی کجایم ، ندانم کجایی ! چو با یاد آن روزها می نشینم چو یاد تو را پیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم سرشکی به همراه این بیت ها ، می فشانم : نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ..... |
About
فروردین 1388 (21) اردیبهشت 1388 (9) خرداد 1388 (4) تیر 1388 (2) مرداد 1388 (4) شهریور 1388 (6) مهر 1388 (2) آبان 1388 (3) آذر 1388 (2) دی 1388 (2) شهریور 1389 (2) مهر 1389 (1) آبان 1389 (1) دی 1389 (3) اسفند 1389 (1) اردیبهشت 1390 (3) خرداد 1390 (2) تیر 1390 (1) مرداد 1390 (1) شهریور 1390 (1) مهر 1390 (1) آبان 1390 (1) آذر 1390 (1) Authorsلوگوی وبلاگ
Links
آسمان.باران.عشق | |||||